یادداشتی به یاد صدای ماندگار رادیو از سوی سید حمید سیدقاسمی مدیر اجرایی رادیو فرهنگ

خبر رفتن بهروز خان رضوی برای بسیاری از ما فقط خبر درگذشت یك گوینده نبود؛ انگار بخشی از حافظه شنیداری رادیو و بخشی از خاطرات مشترك سال‌های كار و رفاقت در رادیو فرهنگ آرام گرفت.

1405/03/26
|
08:31

در سال‌هایی كه مسئولیت مدیر اجرایی رادیو فرهنگ را بر عهده دارم، افتخار همراهی با استاد رضوی در برنامه‌ها و مناسبت‌های مختلف نصیبم شد؛ از مراسم تجلیل از پیشكسوتان رادیو گرفته تا جشن‌ تولد ایشان، یلداهای ماندگار رادیو فرهنگ و حتی روزی كه ایشان نشان هنری وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی را دریافت كردند. در همه این سال‌ها، آنچه بیش از هر چیز در ذهنم مانده، نه فقط صدای فاخر ایشان، بلكه وقار، مهربانی و فروتنی مثال‌زدنی‌شان بود.

اما آخرین خاطره‌ای كه از بهروز خان در ذهنم مانده، به ویژه‌برنامه شب چله سال 1404 در رادیو فرهنگ برمی‌گردد. زمانی كه با ایشان تماس گرفتم، با وجود كسالتی كه داشتند، گفتند: «چون برنامه برای رادیو فرهنگ است، حتما می‌آیم.» همین جمله برای من نشان از عشق عمیق ایشان به رادیو داشت.

با هماهنگی‌های انجام‌شده با ترابری و حراست، قرار شد استاد را تا پشت ساختمان شهدای رادیو بیاورند؛ جایی كه كوتاه‌ترین مسیر برای ورود به استودیوی شماره 8 رادیو بود. با همان حال نه‌چندان مساعد، در مراسم حاضر شدند و تا پایان برنامه در كنار ما ماندند.

در بخشی از مراسم، از استاد رضوی و استاد غلامعلی امیر نوری برای تقدیر دعوت شد. آن لحظه‌ای كه بهروز خان پشت تریبون قرار گرفتند، با همان تواضع همیشگی گفتند: «در جایی كه آقای نوری حضور دارند، من نمی‌توانم چیزی بگویم؛ ایشان استاد من هستند.» برای من، آن جمله فقط یك تعارف نبود؛ یك درس اخلاق و فروتنی بود كه از مردی با آن همه سابقه و اعتبار شنیده می‌شد.
پس از پایان مراسم، به اتفاق به اتاق آمدیم. در آن دقایق كوتاه، یك قهوه با هم نوشیدیم و گفت‌وگوی كوتاهی داشتیم. حدود پانزده دقیقه‌ای كه در اتاق بودیم، كم‌كم همكاران كه متوجه حضور استاد شده بودند، برای دیدار و گرفتن عكس یادگاری می‌آمدند. با وجود خستگی و كسالت، استاد رضوی با همان آرامش و روی گشاده، با همه همكاران عكس گرفتند و لحظه‌ای از مهربانی و صبوری كم نگذاشتند.

آن تصویر برای من همیشه ماندگار خواهد ماند؛ مردی با صدایی كه سال‌ها در گوش مردم این سرزمین طنین داشت و با دلی بزرگ كه حتی در لحظه‌های خستگی هم برای دیگران لبخند داشت.

امروز كه به آن لحظه‌ها فكر می‌كنم، بیشتر از همیشه می‌فهمم كه چرا صدای او این‌قدر به دل می‌نشست؛ چون از دل برمی‌آمد.

روحش شاد و یادش گرامی باد.

دسترسی سریع